همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما،
بیچاره سال 95! هیچکس دوستش ندارد و همه منتظرند پایش را برای همیشه از زندگی ببرّد و برود. یادم می آید کوچک تر که بودم، در سالی که می گفتند سال اسب است، جوان های زیادی در شهرم مردند. همه ی مردم هم به اتفاق می گفتند: «مرگ و میر امسال زیاد است، چون سال اسب است». سال 93 که با نام اسب از راه رسید، با آن ک
گفت: «وقتی غذات رو به روت باشه، اشتهات برای خوردنش بیشتر میشه، چون ذهنت تحریکت میکنه. نه تنها غذا، واسه همه چیز همینه!». داشتم به حرف هایش فکر می کردم و با خودم می گفتم لابد دلیلش این است که ذهن هم می داند برای هر چیز انتهایی است، همه چیز تمام می شود، و هر چیزی یک روز می میرد! لبخندی از سر موافقت زد